دیروز رفتم دانشگاه البته قبلا زنگ زده بودم که ببینم کلاس ها تشکیل میشه یا نه که گفتند آره تشریف بیارین دانشجوها اومدن. من هم می دانستم که ده درصد دانشجوها میان و بقیه طبق سنت حسنه دانشجویی می گذارند برای جلسه دوم ولی گفتم ده درصد هم خوبه و میشه درس داد.
وارد دانشگاه که شدم پرنده هم پر نمی زد فقط کارمندها نشسته بودن و داشتن کارها را انجام می دادن حتی یک دانشجو هم نبود که دلم خوش بشه اون ممکنه توی کلاس من باشه . البته من خیلی زود رفتم بودم ۴۵ دقیقه مانده به کلاس درس بود . رفتم دفتر آموزش و پس از امضای قرار داد و حال و احوال گفتن که کلاس شما آماده است و چند نفری هم آمده اند . من رفتم طبقه بالا ولی هیچکس نبود چند تا کتاب که همراه بود را درآوردم و شروع کردم به خواندن ربع ساعتی که گذشت یک دانشجو وارد کلاس شد تازه یادم اومدم که حتی لامپ های کلاس هم روشن نکرده اند ازش خواهش کردم که لامپها را روشن کنه که اونم هم لامپو و هم کولر رو روشن کرد . کور سویی از امید به وجود آمد با یک دانشجو هم به نظر من کلاس تشکیل میشه پرسیدم دوستان شما امروز میان که گفت چند نفری اومدن توی همین صحبتها بودیم که دو سه نفر دیگه هم اومدن.
من هم طبق معمول با معرفی دانشجوها کار رو شروع کردم که جمع دانشجوها به ده رسید و دیدم میشه درس هم داد.
درس رو شروع کردم البته خیلی ملایم و آرام که روز اول احساس خستگی و زدگی پیش نیاد. طبق روال خودم کار عملی هفته آینده هم مشخص کردم که اونهایی که نیومده بودن پشیمون بشن.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط بهمن ابراهیمی